از درون تهی شده ام
افتادنِ یکباره ی تختی موریانه خورده
شکستن صدایم در پاهایش
و کبودی قلبم است که تند تند می زند
به اسطبل آمده ام
با دو رویای سوخته در گوشهایم
و اشک
و اشک که صورتم را تنهاتر کرده
من اسبم مادر
با دندان هایی پیر
نشسته ام میان علف های گرسنه
نبضسرم را می شمارم
تنهایم
و رد شدن از مرز
شکستن نرده های چوبی بود
دویدن ماه
در نعل های بیهوده…
خندیدن مادیانها
به یالهای برگشته ام
به اسطبل آمده ام مادر..
با مرگ
که در پوستم پنهان شده
و غم عقربی ست که دلم را مدام نیش می زند