غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
عشق ما ای عشق بی همتای ما
عالم انديشه و غوغای ما
تقدیر هم به باور من چانه میزند
دیوانه بانک بر سر دیوانه میزند
صلح را با جنگ میآری؟ غلط!
تخم درد و رنج میکاری، غلط
دلتنگم از تمامی این سالهای خود
از خنجرِ فتاده بر این بال های خود
صبح آن روز که از آیینه بندان برخاست
خویش را دید به هر آیینه، حیران برخاست
گریه کن! دردت به جانم ـ صورتِ پژمردهات را
گریه کن! خشمِ گلوی سردِِ مرمیخوردهات را
هوا خنک شده و بازوانت عریان است
مرا بپوش عزیز دلم زمستان است
شاعر بیا با واژهی افشار بنویس
از واژههای تلخِ خود بسيار بنويس
زمانهیاست پر از خوف و شر؟ فدای سرت!
تو خوب باش، تمام بشر فدای سرت!
خشم را پايان بده، خون مرا فرياد كن
از شب و خفاشﻫﺎ جان مرا آزاد كن
هرشب هوای کوچه دلدار می کنم
دل را تسلی از در و دیوار می کنم
برداشتهام کودکِ سرماخورِ خود را
بر روی خیابان زدهام چادُرِ خود را