
داستان کوتاه «گفت کرد، کرد گفت»
روی اولین صندلی خالی قطار مینشینم. یکی از چهار صندلی است که دوتایش خلاف جهت حرکت قطار است. یک لحظه مردد میشوم بین انتخاب. تهوع

روی اولین صندلی خالی قطار مینشینم. یکی از چهار صندلی است که دوتایش خلاف جهت حرکت قطار است. یک لحظه مردد میشوم بین انتخاب. تهوع

حالا که خانه ی درختی ات را خراب کردم، بیا بـرویم داخـل غـار پهلـوی مـن زندگی کن. داخل غار آتش روشن می کنیم و گرم

دانه های برف آرام و رقصان خاکسـتری آسـمان را بـه خاکسـتری آسـفالت خـاك گرفته وصل می کردند. بعضی شان روی شاخه های لخت و خاکستری

چشم هايم را ميمالم و دوباره به همان طرف ميبينم؛ تابلو، هنوز سر جايش است. اينبار، تابلو حقيقی به نظر ميرسد؛ شايد حقيقت همان تابلوييست

غچی ها در وسط آسمان و زمین چرخک میزدند و دم جانبخش و عطر آگین بهار به بالهای کوچک شان جانی تازه میداد. دخترکان در

سیزدهم اسد، هوا به شدت داغ و آفتاب تموز سینه کش کف حولی را سوزان کرده بود. امین در بالا خانه خوابیده است و خورشید

ساعت اول تمام شده بود، ساعت دوم استاد نيامده بود. بچه ها به تالار رفتند که در برنامه ی افتتاحيه ی نمايشگاه کتاب افغانستان و

خیره مانده ام به رادیوی پدربزرگ کدام موج بود که او را با خود برد…. خوشبین هروی مکالمه ها را با لهجه هراتی بخوانید. لطفاً

ــ شب ــ چشمم را باز میکنم. میان انبوه درخت گیر افتاده ایم. اینجا دریای درخت هاست. ما کف دریا هستیم. از شدت شب، درخت

ماهگل چانهی کوچک و استخوانیاش را که بین دستهای لاغرش گذاشت، فکر کرد چند وقت گذشته از اولین روز بیعقلی؟ یادش نمیآمد حسابش از دست

مامایم[1] ریش های سیاه بلندش را در آینه ی گردِ درِ قوطیِ نسوارش[2] نگاه کرد، به ریش هایش دست کشید، قوطی نسوار را باز کرد

با صدای زنگ تلفن از جا میپرم. دسته ی ریش تراش را توی روشویی رها میکنم. فورا به ساعت نگاه میکنم، مثل همیشه راس ساعت