داستان کوتاه «پرواز»

داستان کوتاه «پرواز»

دانه های برف آرام و رقصان خاکسـتری آسـمان را بـه خاکسـتری آسـفالت خـاك گرفته وصل می کردند. بعضی شان روی شاخه های لخت و خاکستری

داستان كوتاه «تابلو»

داستان كوتاه «تابلو»

چشم هايم را ميمالم و دوباره به همان طرف ميبينم؛ تابلو، هنوز سر جايش است. اينبار، تابلو حقيقی به نظر ميرسد؛ شايد حقيقت همان تابلوييست

داستان کوتاه «حسن غمکش»

داستان کوتاه «حسن غمکش»

غچی ها در وسط آسمان و زمین چرخک میزدند و دم جانبخش و عطر آگین بهار به بال‌های کوچک شان جانی تازه میداد. دخترکان در

داستان کوتاه «موج»

داستان کوتاه «موج»

خیره مانده ام به رادیوی پدربزرگ کدام موج بود که او را با خود برد…. خوشبین هروی مکالمه ها را با لهجه هراتی بخوانید. لطفاً

داستان کوتاه «ملامت»

داستان کوتاه «ملامت»

با صدای زنگ تلفن از جا میپرم. دسته ی ریش تراش را توی روشویی رها میکنم. فورا به ساعت نگاه میکنم، مثل همیشه راس ساعت