
داستان کوتاه «بی بی جان»
نشستن لب پنجره کار همیشگیاش بود. پدرجان همین بهار دیوار اتاق را دوباره از نو رنگ کرده بود و وقتی از محبوبه پرسیده بود جان

نشستن لب پنجره کار همیشگیاش بود. پدرجان همین بهار دیوار اتاق را دوباره از نو رنگ کرده بود و وقتی از محبوبه پرسیده بود جان

پلیس جوان جمعیت را از پیش دروازه ی حیاط زیارت پس زده و آمر پلیس را راه داده بود، دروازه را به پلیسهای دیگر سپرده

خرتهی آرد را زمین میگذارم. زیر برقع، عرق از سر و رویم میچکد. تفت کردهام. کمرم را راست میکنم و چند نفس عمیق میکشم. بوی

صبح یک روز شهریوری که هنوز آدم بین روشن کردن یا روشن نکردن کولر خانهاش مردد است، شکرنسا ـ چهلوپنج ساله ـ ایستاده پهلوی پیشخان

تشنه است. تشنه است. دلش می شود زبانش را به دیوار بکشد تا تر شود. با ناخن هایش خاکهایش را می شارد شاید زیرش اندک

وقتی طرفم سیل کرد و گفت «مدرک!» فقط سرم را پایین گرفتم. زمین زیر پایم به لرزه درآمد، ما را که مجال رفتن ندادند. حس

گاری تک اسپه یی نزدیک پیاده رو ایستاد. صوفی رشید تسمۀ لگام را روی تخته انداخت. یک مرد و یک زن از گاری پایین شده

«یک. هنوز هم فقط یک ضربه، موهایش را از روی شانه جمع میکند و با کش نارنجی پشت سرش میبندد، حوصله ندارد چوتی شان

سنگ های قبر برخی ایستاده بودند و بعضی خوابیده. کوچک. بزرگ. سفید. سیاه. مرد سنگ قبر فروش میله آهنی را با چکش هه کرد به

1 دستگيرهی در آرام پايين میآيد و در باز ميشود. مردی بر آستانهی در ايستاده، با چمدانی در دست. مرد، يكی دو قدم به جلو

همه گوش به در بودند. زيبا، سيما، بیبی، آپـه، ننـه و حتـی نسترنبای. مستانه قديفهاش را دور گلو پيچانده بود و درسـت روبهروی آنها بر

بدون اینکه به من نگاه کنند، تیر[۱] شدند. دستهای مادرش را گرفته بود. خوشحال به نظر میرسید. لبخندی گوشۀ لبهایش بازی میکرد. از اینکه مادرش