
داستان کوتاه «ایستگاه آخر»
غلام سخی بسیار آدم کارگر بود. او ساده دل و با ایمان هم بود. یک روز صبح زود از خواب بیدار شد، نمازش را خواند

غلام سخی بسیار آدم کارگر بود. او ساده دل و با ایمان هم بود. یک روز صبح زود از خواب بیدار شد، نمازش را خواند

روز سوم پدر حبیب الله، حاجی ناظر، از بست نشستن جلوی در خانه کربلایی رضا خسته شد. محکم با مشت در خانه را کوفت. زن

كلكین اتاق باز است. سیدحاجی صدای مردها را می شنود و چشمانش می چرخد به سمت در حاولی. میبیند كه نبی زوار چیزی را به

صدا شبیه اصابت یک راکت بود. چنان ناگهانی از خواب پراندم که حس میکردم مغزم دارد در کاسه سرم تکان میخورد. توی رخت خوابم نشسته

در آن سوی سال ها، در روزگاران شاد کودکی که هنوز بار غم ها بر شانه هایم نخوابیده بود و هنوز مزه درد در کامم

تیک تاک تیک تاک، خانه که آرام باشد پتک ثانیه ها میکوبد توی سرت. باطری ساعت را برمیدارم زمان روی ساعت دو ثابت میماند. پتویم

من، یک کاغذ پران باز هستم. از روزی که خودم را شناخته ام، سروکارم با تار و کاغذ پران بوده است. سراسر بهار و تابستان

پسرک پیش خودش گفت: – خدایا، تا کی اینطور میبارد؟ آهسته از زیر صندلی برآمد، کنار ارسی ایستاده زمزمه کرد: – به!…به!… بعد، بینی و

بلندی اقبال کارش را کرد. فاصله ی من تا زمین کوتاه شده بود که پایم لغزید. زودتر از این سنگ زیر پایم را خالی میکرد،

یک سال پیش وقتی خانه را ترک کردم. آسمان گلشهر در کسری از ثانیه به ابر نشست. از پلهها به پاگرد سرازیر شدم. دانههای ضعیف

در کوچه ی هفتم (1) مثل سگ میدوند بیریشهها. “حرامزاده ها دیگر پشت من نیایید. شماها از طالب پستترید. شما را به همان اسب تروا

⑴ باز ساعت۳ بود.سه شنبه ساعت3. سر چهار راه ایستادم. در همان نقطه. جایی که او را دیده بودم. او که زیبا بود، با پلاستیک