
داستان کوتاه «اسملاکا»
بخار آب آرامآرام از دهانۀ لولۀ کتری سیاه روی بخاری بالا میرفت، انگار که از حرارت مطبوع شعلههای آتش در خلسهای عمیق فرو رفته باشد

بخار آب آرامآرام از دهانۀ لولۀ کتری سیاه روی بخاری بالا میرفت، انگار که از حرارت مطبوع شعلههای آتش در خلسهای عمیق فرو رفته باشد

نگاهم میرود به عقربهها. سهونیم بعدازظهر است. یکساعتی هست که سر سفره به انتظارش نشستهام. میلی به غذا ندارم. دو بشقاب پر را برمیدارم ,

در همه سهسالی که از ازدواجمون گذشته، این اولینباریه که بیشتر از ده دقیقه ساکته و من حرف میزنم. حالا منم ساکت شدم. تنها صدایی

باد تندی درحال وزیدن است اما دلش نمی خواهد در برابر نیروهای طبیعت کم آورده باشد. در مقابل وزش های تند و ناسازگار راست می

آن روز بعدازظهر، خسته از تمام کلاسها و دوره های واقعی و مجازی و همه شغلهای پاره وقت و نیمه وقتی که طی کرده بودم

همین که از در دانشگاه بیرون آمدم نزدیک بود بروم زیر کامیون از ترس موهای بدنم سیخ شده بود این روی تنم حس میکردم. پدرسگ

پاهایم!! انگار داشتند خفه می شدند و له له می زدند برای نفسی تازه کردن. پله ها را بالا رفته بودم. وقتی در را باز

قبلا پرسیده بود: یعنی تو دوستم نداری؟ نگفته بودم! نه، نگفته بودم آره. نفس کشیده بودم بی آن که سرم را برگردانم طرفش. همین دوساعت

شب ادراری هایم شروع شده. مادرم عقیده دارد به خاطر ماه های آخر بارداری است. اما من میدانم دلیل دیگری دارد. ساعت زنگ دار را

لش سگ چهار روز كنار سرك افتاده بود. سگ پوندیده بود. بویش میپیچد به هوا. آدمها هم بیپروا میگذشتند، از بینیشان میگرفتند و گاهی تف

کنار جاده ای بزرگ دو درخت کاج کنار هم زندگی میکردند و از زیر زمین ریشه هایشان به هم بافته شده بود. باد که میوزید

گلشهر یک زن مرد دارد آن هم ننه علی اسپندی است. البته زن زیاد است، اما کسی به پاچه های بر زده و کفشهای کتانی