داستان «دفتر دیکته»

داستان «دفتر دیکته»

سلام سرگردانک، کجا بودی؟ حتما مادر خوابش برده که تو سرو کله ات پیدا شده، پس آرام بیا کنارم بنشین ببین چه کشیده ام. این

داستان کوتاه «لشگر کشی»

داستان کوتاه «لشگر کشی»

مورچه ها زمانِ لشکرکشی کردند که لشکر آدم ها رفته بودند. لشکر آدم ها، شب هنگام آمده بودند، خانه یی قومندان را قلف محاصره نموده

داستان کوتاه «کار»

داستان کوتاه «کار»

چند روز بود که همراه دوستم با اسم قلابی در خانه های تیمی اقامت داشتیم. هروئین زدیم. در رستوران پیتزا خوردیم. توی توالت عمومی تزریق

داستان کوتاه «روسری فروش»

داستان کوتاه «روسری فروش»

«سوا کن، جدا کن، پول نداری نگا کن…» ادامه تبلیغاتم که شامل حراج حراج گفتن های کشدار است توی گلویم میماند. آستین های تا زده

داستان کوتاه «‌آل خاتو»

داستان کوتاه «‌آل خاتو»

عزیز بود و سنگ موم، قریه ای که همه دنیایش بود. یک یک تخته سنگ‌ها و درخت‌هایش را میشناخت در رودخانه اش آب بازی ها

داستان کوتاه «بازی»

داستان کوتاه «بازی»

پشت گوشی اولین چیزی که از من پرسید این بود.«یک یا دو. کدوم یکی؟». در آن لحظه کمی مکث کردم و در حالی که صدای

داستان کوتاه «باران می بارد»

داستان کوتاه «باران می بارد»

برگ ها می ریزند. سردم است. نفیسه صبح گفت:«به نظرم حالت خوب نیست. رنگت حسابی پریده. چرانمی مونی خونه و استراحت نمی کنی؟» توی ایستگاه،