
داستان «دفتر دیکته»
سلام سرگردانک، کجا بودی؟ حتما مادر خوابش برده که تو سرو کله ات پیدا شده، پس آرام بیا کنارم بنشین ببین چه کشیده ام. این

سلام سرگردانک، کجا بودی؟ حتما مادر خوابش برده که تو سرو کله ات پیدا شده، پس آرام بیا کنارم بنشین ببین چه کشیده ام. این

مورچه ها زمانِ لشکرکشی کردند که لشکر آدم ها رفته بودند. لشکر آدم ها، شب هنگام آمده بودند، خانه یی قومندان را قلف محاصره نموده

چند روز بود که همراه دوستم با اسم قلابی در خانه های تیمی اقامت داشتیم. هروئین زدیم. در رستوران پیتزا خوردیم. توی توالت عمومی تزریق

یکی از نعمات جنگ برای دکتر نعیم، ثروت بود. کسی نمیدانست واقعا دکتر هست یا نه. فقط سرجوخه شیرزاد که پیرترین فرد محسوب میشد و

پاهای پسر جوان رکاب بایسیکل را می چرخاند. از سرک های گلی و دکان های قصابی که لاشه ی گاو یا گوسفند لاغری را بر

«سوا کن، جدا کن، پول نداری نگا کن…» ادامه تبلیغاتم که شامل حراج حراج گفتن های کشدار است توی گلویم میماند. آستین های تا زده

عزیز بود و سنگ موم، قریه ای که همه دنیایش بود. یک یک تخته سنگها و درختهایش را میشناخت در رودخانه اش آب بازی ها

دانه های سفید برف آرام و آرام بر زمین فرود می آمد و همه جا را سفید پوش می کرد. با هر بار نفس کشیدنش

در پانزدهمین روز تیر ماه سال 1368 مثل هر روز صبح با صدای مرغ و خروس های آقای برمکی از خواب بیدار می شوم، به

به محض رسیدنت مادر بزرگ فوت کرد. عمویت می گوید تو عزراییل هستی بودنت باعث عذاب. سرت را پایین می گیری به پوتین های پر

پشت گوشی اولین چیزی که از من پرسید این بود.«یک یا دو. کدوم یکی؟». در آن لحظه کمی مکث کردم و در حالی که صدای

برگ ها می ریزند. سردم است. نفیسه صبح گفت:«به نظرم حالت خوب نیست. رنگت حسابی پریده. چرانمی مونی خونه و استراحت نمی کنی؟» توی ایستگاه،