داستان کوتاه «شش انگشتی»

داستان کوتاه «شش انگشتی»

مرد داخل قاب عکس می خندد. سیگار زیر لب گذاشته است. دودش را به بیرون از قاب پف می کند. دستار سفید و سیاهی بر سرش

داستان کوتاه «پنجاه نفر»

داستان کوتاه «پنجاه نفر»

پنجاه نفر… گفتنش آسان است گفتنش… پنجاه خانه بدون مرد شدن می­ دانی یعنی چی؟ خودتو فردا اگر کشته شوی کسی هست بالای سر زن

داستان کوتاه «مردگان»

داستان کوتاه «مردگان»

جنازه‌های‌مان را از بین چاه كشیدند و همراه خودشان بردند. بعد از چند روز، پایْ كه روی‌مان مانده شد، بیدار شدیم. گفتم: «ما را یافتند.»

داستان کوتاه «میدان کارگر»

داستان کوتاه «میدان کارگر»

جوانک لاغر اندام با چابکی روزنامه‌ها و مجلات آن روز را روی پیشخوان دکه مرتب می‌کرد. به داخل دکه رفت و درحالیکه یک دستش را

داستان کوتاه «از هر طرف»

داستان کوتاه «از هر طرف»

بوی بنزین می‌آید. بوی نفت چندین ساله. بوی چراغ نفتی مادربزرگ و بوی خون. احساس میکنم خون‌دماغ شده‌ام. همیشه از خون‌دماغ‌شدن میترسم. از اینکه نصف