داستان کوتاه «غفلت»

داستان کوتاه «غفلت»

یادم نیست. یادش آمد که هر روز و هر شب فقط یک نفر زیر پتو بود. زمان چه زود گذشت، بی توجه به من و

داستان کوتاه «بیراهه»

داستان کوتاه «بیراهه»

پنجره را که بـاز کـردم، دیـدم دختـرك همینطـور میچرخیـد و دستانش را این طرف و آن طرف می‌چرخاند و زمزمه میکرد، گاه گاهی هم به

داستان کوتاه «آویز»

داستان کوتاه «آویز»

در باز میشود و با باز شدن در صدایی می آید: جرینگ جرینگ. آویـزی اسـت که به سقف دوخته شده. زن به آویز خیره میشود

داستان کوتاه «نیاد»

داستان کوتاه «نیاد»

«هو هو ههو دیگر نمتانم نفس بکشم تو برو مره الا بده، برو.» دستش را از میان انگشتان زمخت و پر قدرت سخی جـدا مـی

داستان کوتاه «گیسو»

داستان کوتاه «گیسو»

روبه‌روی آیینه‌ای که زنگار در جای‌جای آن دست برده، نشسته‌ام. دختری عبوس و غمگین، آمیخته با چشم‌های درشت و سیاه همراه با چهره‌ای که آه

داستان کوتاه «ترن»

داستان کوتاه «ترن»

«هر بار که به این نقطه می‌رسیم، این نقطه عطف، جایی که شهرهای مختلف با یک جاده آهنی به هم متصل می‌شوند، باز به فکر