داستان کوتاه «ملامت»

داستان کوتاه «ملامت»

با صدای زنگ تلفن از جا میپرم. دسته ی ریش تراش را توی روشویی رها میکنم. فورا به ساعت نگاه میکنم، مثل همیشه راس ساعت

داستان کوتاه «بی بی جان»

داستان کوتاه «بی بی جان»

نشستن لب پنجره کار همیشگی‌اش بود. پدرجان همین بهار دیوار اتاق را دوباره از نو رنگ کرده بود و وقتی از محبوبه پرسیده بود جان

داستان کوتاه «دریای بی آب»

داستان کوتاه «دریای بی آب»

پلیس جوان جمعیت را از پیش دروازه ی حیاط زیارت پس زده و آمر پلیس را راه داده بود، دروازه را به پلیس‌‎های دیگر سپرده

داستان کوتاه «روی پوست عادت»

داستان کوتاه «روی پوست عادت»

صبح یک روز شهریوری که هنوز آدم بین روشن کردن یا روشن نکردن کولر خانه‌اش مردد است، شکرنسا ـ چهل‌وپنج ساله ـ ایستاده پهلوی پیشخان

داستان کوتاه «توسل»

داستان کوتاه «توسل»

تشنه است. تشنه است. دلش می شود زبانش را به دیوار بکشد تا تر شود. با ناخن هایش خاک‌هایش را می شارد شاید زیرش اندک

داستان کوتاه «دعوت»

داستان کوتاه «دعوت»

وقتی طرفم سیل کرد و گفت «مدرک!» فقط سرم را پایین گرفتم. زمین زیر پایم به لرزه درآمد، ما را که مجال رفتن ندادند. حس

داستان کوتاه «فقط یک ضربه»

داستان کوتاه «فقط یک ضربه»

‍ «یک. هنوز هم فقط یک ضربه، موهایش را از روی شانه جمع می‎کند و با کش نارنجی پشت سرش می‎بندد، حوصله ندارد چوتی شان

داستان کوتاه «سنگ قبر»

داستان کوتاه «سنگ قبر»

سنگ های قبر برخی ایستاده بودند و بعضی خوابیده. کوچک. بزرگ. سفید. سیاه. مرد سنگ قبر فروش میله آهنی را با چکش هه کرد به

داستان کوتاه «در آجری»

داستان کوتاه «در آجری»

1 دستگيره‌ی در آرام پايين می‌آيد و در باز مي‎شود. مردی بر آستانه‌ی در ايستاده، با چمدانی در دست. مرد، يكی دو قدم به جلو