داستان کوتاه «موج»

داستان کوتاه «موج»

خیره مانده ام به رادیوی پدربزرگ کدام موج بود که او را با خود برد…. خوشبین هروی مکالمه ها را با لهجه هراتی بخوانید. لطفاً

داستان کوتاه «ملامت»

داستان کوتاه «ملامت»

با صدای زنگ تلفن از جا میپرم. دسته ی ریش تراش را توی روشویی رها میکنم. فورا به ساعت نگاه میکنم، مثل همیشه راس ساعت

داستان کوتاه «بی بی جان»

داستان کوتاه «بی بی جان»

نشستن لب پنجره کار همیشگی‌اش بود. پدرجان همین بهار دیوار اتاق را دوباره از نو رنگ کرده بود و وقتی از محبوبه پرسیده بود جان

داستان کوتاه «دریای بی آب»

داستان کوتاه «دریای بی آب»

پلیس جوان جمعیت را از پیش دروازه ی حیاط زیارت پس زده و آمر پلیس را راه داده بود، دروازه را به پلیس‌‎های دیگر سپرده

داستان کوتاه «روی پوست عادت»

داستان کوتاه «روی پوست عادت»

صبح یک روز شهریوری که هنوز آدم بین روشن کردن یا روشن نکردن کولر خانه‌اش مردد است، شکرنسا ـ چهل‌وپنج ساله ـ ایستاده پهلوی پیشخان

داستان کوتاه «توسل»

داستان کوتاه «توسل»

تشنه است. تشنه است. دلش می شود زبانش را به دیوار بکشد تا تر شود. با ناخن هایش خاک‌هایش را می شارد شاید زیرش اندک

داستان کوتاه «دعوت»

داستان کوتاه «دعوت»

وقتی طرفم سیل کرد و گفت «مدرک!» فقط سرم را پایین گرفتم. زمین زیر پایم به لرزه درآمد، ما را که مجال رفتن ندادند. حس