
داستان کوتاه «موج»
خیره مانده ام به رادیوی پدربزرگ کدام موج بود که او را با خود برد…. خوشبین هروی مکالمه ها را با لهجه هراتی بخوانید. لطفاً

خیره مانده ام به رادیوی پدربزرگ کدام موج بود که او را با خود برد…. خوشبین هروی مکالمه ها را با لهجه هراتی بخوانید. لطفاً

ــ شب ــ چشمم را باز میکنم. میان انبوه درخت گیر افتاده ایم. اینجا دریای درخت هاست. ما کف دریا هستیم. از شدت شب، درخت

ماهگل چانهی کوچک و استخوانیاش را که بین دستهای لاغرش گذاشت، فکر کرد چند وقت گذشته از اولین روز بیعقلی؟ یادش نمیآمد حسابش از دست

مامایم[1] ریش های سیاه بلندش را در آینه ی گردِ درِ قوطیِ نسوارش[2] نگاه کرد، به ریش هایش دست کشید، قوطی نسوار را باز کرد

با صدای زنگ تلفن از جا میپرم. دسته ی ریش تراش را توی روشویی رها میکنم. فورا به ساعت نگاه میکنم، مثل همیشه راس ساعت

نشستن لب پنجره کار همیشگیاش بود. پدرجان همین بهار دیوار اتاق را دوباره از نو رنگ کرده بود و وقتی از محبوبه پرسیده بود جان

پلیس جوان جمعیت را از پیش دروازه ی حیاط زیارت پس زده و آمر پلیس را راه داده بود، دروازه را به پلیسهای دیگر سپرده

خرتهی آرد را زمین میگذارم. زیر برقع، عرق از سر و رویم میچکد. تفت کردهام. کمرم را راست میکنم و چند نفس عمیق میکشم. بوی

صبح یک روز شهریوری که هنوز آدم بین روشن کردن یا روشن نکردن کولر خانهاش مردد است، شکرنسا ـ چهلوپنج ساله ـ ایستاده پهلوی پیشخان

تشنه است. تشنه است. دلش می شود زبانش را به دیوار بکشد تا تر شود. با ناخن هایش خاکهایش را می شارد شاید زیرش اندک

وقتی طرفم سیل کرد و گفت «مدرک!» فقط سرم را پایین گرفتم. زمین زیر پایم به لرزه درآمد، ما را که مجال رفتن ندادند. حس

گاری تک اسپه یی نزدیک پیاده رو ایستاد. صوفی رشید تسمۀ لگام را روی تخته انداخت. یک مرد و یک زن از گاری پایین شده