
داستان کوتاه «اسب رئیس جمهور»
در کوچه ی هفتم (1) مثل سگ میدوند بیریشهها. “حرامزاده ها دیگر پشت من نیایید. شماها از طالب پستترید. شما را به همان اسب تروا

در کوچه ی هفتم (1) مثل سگ میدوند بیریشهها. “حرامزاده ها دیگر پشت من نیایید. شماها از طالب پستترید. شما را به همان اسب تروا

⑴ باز ساعت۳ بود.سه شنبه ساعت3. سر چهار راه ایستادم. در همان نقطه. جایی که او را دیده بودم. او که زیبا بود، با پلاستیک

روی اولین صندلی خالی قطار مینشینم. یکی از چهار صندلی است که دوتایش خلاف جهت حرکت قطار است. یک لحظه مردد میشوم بین انتخاب. تهوع

حالا که خانه ی درختی ات را خراب کردم، بیا بـرویم داخـل غـار پهلـوی مـن زندگی کن. داخل غار آتش روشن می کنیم و گرم

دانه های برف آرام و رقصان خاکسـتری آسـمان را بـه خاکسـتری آسـفالت خـاك گرفته وصل می کردند. بعضی شان روی شاخه های لخت و خاکستری

چشم هايم را ميمالم و دوباره به همان طرف ميبينم؛ تابلو، هنوز سر جايش است. اينبار، تابلو حقيقی به نظر ميرسد؛ شايد حقيقت همان تابلوييست

غچی ها در وسط آسمان و زمین چرخک میزدند و دم جانبخش و عطر آگین بهار به بالهای کوچک شان جانی تازه میداد. دخترکان در

سیزدهم اسد، هوا به شدت داغ و آفتاب تموز سینه کش کف حولی را سوزان کرده بود. امین در بالا خانه خوابیده است و خورشید

ساعت اول تمام شده بود، ساعت دوم استاد نيامده بود. بچه ها به تالار رفتند که در برنامه ی افتتاحيه ی نمايشگاه کتاب افغانستان و

خیره مانده ام به رادیوی پدربزرگ کدام موج بود که او را با خود برد…. خوشبین هروی مکالمه ها را با لهجه هراتی بخوانید. لطفاً

ــ شب ــ چشمم را باز میکنم. میان انبوه درخت گیر افتاده ایم. اینجا دریای درخت هاست. ما کف دریا هستیم. از شدت شب، درخت

ماهگل چانهی کوچک و استخوانیاش را که بین دستهای لاغرش گذاشت، فکر کرد چند وقت گذشته از اولین روز بیعقلی؟ یادش نمیآمد حسابش از دست