
داستان کوتاه «… و باران می بارید»
پسرک پیش خودش گفت: – خدایا، تا کی اینطور میبارد؟ آهسته از زیر صندلی برآمد، کنار ارسی ایستاده زمزمه کرد: – به!…به!… بعد، بینی و

پسرک پیش خودش گفت: – خدایا، تا کی اینطور میبارد؟ آهسته از زیر صندلی برآمد، کنار ارسی ایستاده زمزمه کرد: – به!…به!… بعد، بینی و

بلندی اقبال کارش را کرد. فاصله ی من تا زمین کوتاه شده بود که پایم لغزید. زودتر از این سنگ زیر پایم را خالی میکرد،

یک سال پیش وقتی خانه را ترک کردم. آسمان گلشهر در کسری از ثانیه به ابر نشست. از پلهها به پاگرد سرازیر شدم. دانههای ضعیف

در کوچه ی هفتم (1) مثل سگ میدوند بیریشهها. “حرامزاده ها دیگر پشت من نیایید. شماها از طالب پستترید. شما را به همان اسب تروا

⑴ باز ساعت۳ بود.سه شنبه ساعت3. سر چهار راه ایستادم. در همان نقطه. جایی که او را دیده بودم. او که زیبا بود، با پلاستیک

روی اولین صندلی خالی قطار مینشینم. یکی از چهار صندلی است که دوتایش خلاف جهت حرکت قطار است. یک لحظه مردد میشوم بین انتخاب. تهوع

حالا که خانه ی درختی ات را خراب کردم، بیا بـرویم داخـل غـار پهلـوی مـن زندگی کن. داخل غار آتش روشن می کنیم و گرم

دانه های برف آرام و رقصان خاکسـتری آسـمان را بـه خاکسـتری آسـفالت خـاك گرفته وصل می کردند. بعضی شان روی شاخه های لخت و خاکستری

چشم هايم را ميمالم و دوباره به همان طرف ميبينم؛ تابلو، هنوز سر جايش است. اينبار، تابلو حقيقی به نظر ميرسد؛ شايد حقيقت همان تابلوييست

غچی ها در وسط آسمان و زمین چرخک میزدند و دم جانبخش و عطر آگین بهار به بالهای کوچک شان جانی تازه میداد. دخترکان در

سیزدهم اسد، هوا به شدت داغ و آفتاب تموز سینه کش کف حولی را سوزان کرده بود. امین در بالا خانه خوابیده است و خورشید

ساعت اول تمام شده بود، ساعت دوم استاد نيامده بود. بچه ها به تالار رفتند که در برنامه ی افتتاحيه ی نمايشگاه کتاب افغانستان و