
داستان کوتاه «نذر مردان سیاهپوش»
نزدیک ظهر بود. وانتی آبیرنگ توی کوچه ایستاد. صدای بلند نوحه از توی وانت تمام کوچه را پر کرده بود. سه مرد سیاهپوش پیاده شدند

نزدیک ظهر بود. وانتی آبیرنگ توی کوچه ایستاد. صدای بلند نوحه از توی وانت تمام کوچه را پر کرده بود. سه مرد سیاهپوش پیاده شدند

مادر مرضیه از دامادش در جواب «ای کاش مرضیه هم پسر میبود.» پاسخ شنید: «اگر مرضیه هم پسر به دنیا می امد احتمالا مثل پسران

جوانک لاغر اندام با چابکی روزنامهها و مجلات آن روز را روی پیشخوان دکه مرتب میکرد. به داخل دکه رفت و درحالیکه یک دستش را

فضا از بوی تند وایتکس و الکل پر شده بود. این تجربه ی تکراری و ناخوشایند، همیشه اضطراب و دلشوره ام را دو چندان می

بوی بنزین میآید. بوی نفت چندین ساله. بوی چراغ نفتی مادربزرگ و بوی خون. احساس میکنم خوندماغ شدهام. همیشه از خوندماغشدن میترسم. از اینکه نصف

بخار آب آرامآرام از دهانۀ لولۀ کتری سیاه روی بخاری بالا میرفت، انگار که از حرارت مطبوع شعلههای آتش در خلسهای عمیق فرو رفته باشد

نگاهم میرود به عقربهها. سهونیم بعدازظهر است. یکساعتی هست که سر سفره به انتظارش نشستهام. میلی به غذا ندارم. دو بشقاب پر را برمیدارم ,

در همه سهسالی که از ازدواجمون گذشته، این اولینباریه که بیشتر از ده دقیقه ساکته و من حرف میزنم. حالا منم ساکت شدم. تنها صدایی

باد تندی درحال وزیدن است اما دلش نمی خواهد در برابر نیروهای طبیعت کم آورده باشد. در مقابل وزش های تند و ناسازگار راست می

آن روز بعدازظهر، خسته از تمام کلاسها و دوره های واقعی و مجازی و همه شغلهای پاره وقت و نیمه وقتی که طی کرده بودم

همین که از در دانشگاه بیرون آمدم نزدیک بود بروم زیر کامیون از ترس موهای بدنم سیخ شده بود این روی تنم حس میکردم. پدرسگ

پاهایم!! انگار داشتند خفه می شدند و له له می زدند برای نفسی تازه کردن. پله ها را بالا رفته بودم. وقتی در را باز