
داستان کوتاه «بازی»
پشت گوشی اولین چیزی که از من پرسید این بود.«یک یا دو. کدوم یکی؟». در آن لحظه کمی مکث کردم و در حالی که صدای

پشت گوشی اولین چیزی که از من پرسید این بود.«یک یا دو. کدوم یکی؟». در آن لحظه کمی مکث کردم و در حالی که صدای

برگ ها می ریزند. سردم است. نفیسه صبح گفت:«به نظرم حالت خوب نیست. رنگت حسابی پریده. چرانمی مونی خونه و استراحت نمی کنی؟» توی ایستگاه،

ترانه، خیلی کم خوراک بود. مادر کلان دید که قدش بلند نه رفته و رخساره هایش مثل گل ها سرخ نیست و وقتی كه به

چشمانش را باز می کنند و چسب دور دهانش را می کنند با کنده شدن چسب ته مانده های ریشهای نازکش هم کنده می شود

مرد داخل قاب عکس می خندد. سیگار زیر لب گذاشته است. دودش را به بیرون از قاب پف می کند. دستار سفید و سیاهی بر سرش

پنجاه نفر… گفتنش آسان است گفتنش… پنجاه خانه بدون مرد شدن می دانی یعنی چی؟ خودتو فردا اگر کشته شوی کسی هست بالای سر زن

تابستانِ (1395) بود، رفته بودم برای تعطیلی در دامنههای هندوکش. تابستانها هوای آنجا خیلی خوشگوار است. از هر قُل و درهای رودی جاری است و

جنازههایمان را از بین چاه كشیدند و همراه خودشان بردند. بعد از چند روز، پایْ كه رویمان مانده شد، بیدار شدیم. گفتم: «ما را یافتند.»

دراز کشیدن در وان پر از آب، سر را زیر آب بردن، تا صد شمردن، هیچ حاصلی ندارد جز اینکه کف روی موها میریزند توی

نزدیک ظهر بود. وانتی آبیرنگ توی کوچه ایستاد. صدای بلند نوحه از توی وانت تمام کوچه را پر کرده بود. سه مرد سیاهپوش پیاده شدند

مادر مرضیه از دامادش در جواب «ای کاش مرضیه هم پسر میبود.» پاسخ شنید: «اگر مرضیه هم پسر به دنیا می امد احتمالا مثل پسران

جوانک لاغر اندام با چابکی روزنامهها و مجلات آن روز را روی پیشخوان دکه مرتب میکرد. به داخل دکه رفت و درحالیکه یک دستش را