
داستان کوتاه «یا الله و یا نصیب»
قدیمترها که سفر مثل امروز آسان و سریع نبود، زیارت کربلا برای خیلیها آرزویی بزرگ و گاهی محال بود، مخصوصاً برای آنهایی که دستشان تنگتر

قدیمترها که سفر مثل امروز آسان و سریع نبود، زیارت کربلا برای خیلیها آرزویی بزرگ و گاهی محال بود، مخصوصاً برای آنهایی که دستشان تنگتر

در تنهایی سربی رنگی شنا داشتم. چیزی بر سینه ام سنگینی میكرد. شاید زنده گی. زنده گی حجم سنگینش را روی سینه ام میفشرد. در

به چشمهایم نگاه کرد و با لبخند قشنگی گفت: «تا به حال سکسی داشتهای که در مغزت حک شده باشد؟» «نه» «اصلاً هیچ سکس داشتهای؟»

حافظ چه نالی گر وصل خواهی/خون بایدت خورد درگاه و بیگاه صدای شرس آب، سکوت فضای کوچک دست شویی را مانند مویۀ رودخانهیی شکسته بود.

خوسورم خدابیامرز میگفت: دخترسنگ پلخمانه وقتی شود کد هرجا که رافت موره. تازه در کیفم را بسته بودم و میخواستم هندزفری ام را بزنم که

سلام سرگردانک، کجا بودی؟ حتما مادر خوابش برده که تو سرو کله ات پیدا شده، پس آرام بیا کنارم بنشین ببین چه کشیده ام. این

مورچه ها زمانِ لشکرکشی کردند که لشکر آدم ها رفته بودند. لشکر آدم ها، شب هنگام آمده بودند، خانه یی قومندان را قلف محاصره نموده

چند روز بود که همراه دوستم با اسم قلابی در خانه های تیمی اقامت داشتیم. هروئین زدیم. در رستوران پیتزا خوردیم. توی توالت عمومی تزریق

یکی از نعمات جنگ برای دکتر نعیم، ثروت بود. کسی نمیدانست واقعا دکتر هست یا نه. فقط سرجوخه شیرزاد که پیرترین فرد محسوب میشد و

پاهای پسر جوان رکاب بایسیکل را می چرخاند. از سرک های گلی و دکان های قصابی که لاشه ی گاو یا گوسفند لاغری را بر

«سوا کن، جدا کن، پول نداری نگا کن…» ادامه تبلیغاتم که شامل حراج حراج گفتن های کشدار است توی گلویم میماند. آستین های تا زده

عزیز بود و سنگ موم، قریه ای که همه دنیایش بود. یک یک تخته سنگها و درختهایش را میشناخت در رودخانه اش آب بازی ها