مثل بابا همه ی دشت صدایش کرده
مادر او چقدر گریه برایش کرده
غروب شهوت یک زن بود، کنارشیشه رخ کلکین
طلوع داخل یک چشمه، دوماه بلکه دو تا پروین
با من بجنگ! جنگ برای پلنگ هاست
این کودک مقابل تو مرد جنگ هاست
لطفاً این قصۀ امروز به فردا مبرید
قطره ها را به دل آسایی دریا مبرید
بر پلک خودش پولک زرین پاشید
بر گیسوی باغ، برگ نسرین پاشید
مگداز با نگاهت دل بی قرار امشب
بزند به سینه این دل سری بار بار امشب
آن شب... در محفل خصوصی گژدمها
یک بحث داغ و تلخ دیری ادامه یافت...
سرما...عمیق، سوزنده، سنگین!
از فنجان چای، از لباس گرم، از روزنامههای بیکار...
آبشار و شعر شر شر ما دوتا
نوبهار و خنده ی تر ما دوتا
شکست خواب زمین پلک آسمان وا شد
سوار هودج رنگین باد پیدا شد
دست بر سرم می کشی انگشت هایت موهایم را در می دهد
گونه ام تاول زده... پای گریز ندارم...
ایستاده پس این پنجره تنها كودك
برف ها از سر و كولش شده بالا، كودك