هوای عشق به سر، رقص سنگ بر دامن
نشسته روی نَمَد دخت سرخ پیراهن
شام است و ردِّ پای شتر، آه! روی خاک...
افتاده است تکّهای از ماه روی خاک
خون یک شهر عجین گشته به پیراهن تو
باز میترسم ازین آمدن و رفتن تو
خوش باد عیشت ای یگانه یار
هرچند میدانم که غمگینی
ازین میهن که مانده عالم اشباح، میترسم
و از صلحی که واکرده دهن از چاه، میترسم
با گوشواری که زده زنگش درِ گوشم
افتادهام یک گوشه چون گوشیت خاموشم
آنجا تو زیر خنده میرقصی
از پشت بغضم گوش میگیرم
وقتی به تو ملحق نگردد، راه زیبا نیست
کابل، بدخشان، بلخ، لشکرگاه... زیبا نیست
چه کنم تا که دل بی پدر آرام شود؟
کفتر کوهی آواره کمی رام شود
نه شورِ مرگ، نه تصمیم زندگی داری
تو عنکبوتی و در جالِ خود گرفتاری داری
خدا به چشم تو سنجاق زد نگاهم را
مرا ببخش ندانستم اشتباهم را
امصبح در چندین ولایت برف باریده
بر روی آثار جنایت برف باریده