بر پله نشسته ای با زیبایی ات
با کفشهای کتانی و ژاکت سبزت
زخم زخمم، ناگزیرم سنگ اما نیستم
صبر دارم میپذیرم سنگ اما نیستم
ای روزگار، غربت انسان چگونه است؟
دردِ غم و حکایتِ هجران چگونه است؟
دلبر برادر است، دلاور برادر است
شب آمده است و ماه منور برادر است
بیا که باغِ امیدم دوباره گل بدهد
جنون هر هیجانم شراره گل بدهد
گفت: به اخبار سیاه پشت کن
تلویزیون را خاموش کن... شال سرخ بپوش...
تو نیستی و تمامم چگونه شعر بگویم؟
پس از تو شعر حرامم چگونه شعر بگویم
باد آمد و باد صبحگاهان آمد
باد از سوی دره پیچ پیچان آمد
شبانه می رود شب می شگوفد
شبانه در دلم تب می شگوفد
پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
کی به معشوقه رسیدهست که جُبران برسد
بیهوده چشمک میزند، صبح سلحشور
جز غم نمیزاید دگر، این دشت شب کور
به ذهن ابر که آمد خیال باریدن
نکرد از خودش اصلاً سوال باریدن