هر هفته چارشنبه گیجی و بی قراری
بی کفش در خیابان، یک دختر فراری
ای پیکِبهار! خون جگر میآیی
خاموشلب و شکسته پر میآیی
شاخه شاخه دور افتادیم دور از ریشهها
کوه غم بر دوش فرهاد و هجوم تیشهها
در آسمان بی مرز معبد همکیشان
این آشیانهٔ دیروزم... اجازهٔ پرواز در هوای تازه را ندارم...
هر میوه ای که دست رساندیم چوب شد
ما لایق بهار نبودیم، خوب شد
قدرِ وزن خود، طلایی! زرگری کن محترم!
با یک اعلان، بانکها را مشتری کن محترم!
گیرم که فردوس برین اینجاست، از من نیست
باغ و بهار جنگل و دریاست، از من نیست
ما سرنوشت ساده و بی درد سر داریم
امیدهای پیش پا افتاده تر داریم
یا آسمان کشانده به بن بست کار را
یا رشته ای که بسته به دستت دلار را
کوچههامان پر از سیاهی بود، شهر را از عزا درآوردند
چشمهای ستارهها خندید، ماه را سمت دیگر آوردند
دیگر مرا یک کشور ویران تصور کن
یک کشور بینعمت و بینان تصور کن