رندی از رودک زیبای سمرقند مرا
هدیهای داد و ز خود برد به لبخند؛ مرا
تفنگ را می بینی؟
ماشۀ او را... لاشۀ خود را نمی بینی؟
ای جنّتِ ناتمامِ دنیاییِ من
ای زمزمهسازِ شور و شیداییِ من
تا نگاهم با نگاهت همزبانی میکند
دل درون سینه ام آتش فشانی می کند
وقتی که گریه میکند او روبهروی من
میآید از چهار طرف سیل، سوی من
هیچ کس ندیده آن نگاه را
کیمیای نیمه های ماه را
آرزو می کنم که یک روزی وطنم پاره ی تنم باشد
روز آزادی اش همان لحظه، لحظهی شعر گفتنم باشد
از من گذر کرد دیشب، مردی از آتش، از آهن
امّا نلرزید حتّا یک شاخه از پیکر من
دریچهی ذهنم را باز کن
زنبوری آنجا میچرخد دور گلی
بعد از این هرچه غزل بود به پایان آمد
آخرین لحظه دیدار چه آسان آمد
شايد هزار سال از اين گير و دار پيش
در كنجى از جهان
دوش در کشور گوش ها بودم
ناله ها کردم و فریاد زدم، لیک چه سود؟