شما مقابلِ یک دوربینِ مخفی هستی
تکان بده به تماشا کنندگانت دستی
نَمادی از شمامه و صلصال با منی ای مرد
تو از جنوبِ وطن تا شَمال با منی ای مرد
عشق روشن می کند رایانهی رویای من
می نشیند دل به پشت میز دفتر؛ جای من
آب و غربال باد درگیرند، سرِ گیسوی دختر آبان
ماندهام تا چه کار باید کرد با دو بیبند و بارِ بیبهمان
سلطان خوابهای پریشانم
میخواهم از تو روی بگردانم
ز شهر فجر، پیامآوری ظهور نکرد
چریک نور ز مرز افق عبور نکرد
بیعشق خود را تا ابد انسان نمییابد
آهنگ عاشق هیچ…؛ گاه پایان نمییابد
قلم در پنجه من نخلِ سرما خرده را ماند
دوات از خشک مغزی ها دهانِ مرده را ماند
یکی را آب از تو می گیرد
یکی را آتش...
شکوفه ریخت، چمن پیر شد، بهار گذشت
نیامدی و بهارم به انتظار گذشت
جانا منشین مگو که تنها شده ای
برخیز که همبستر دریا شده ای
سرفهی سوخته، سگرت، عقب میز به یادت باشد
دستکم بعدِ وداع، این دو سه تا چیز به یادت باشد