و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است
باد با قافله دیری است که سرسنگین است
این پیاده میشود آن سوار میشود
صفحه چیده میشود گیر و دار میشود
ای به امید كسان خفته! ز خود یاد آرید
تشنهكامان غنیمت! ز احد یاد آرید
خدا همیشه به کار گره زدن بوده است
به فکر ساختن کار مرد و زن بوده است
و قسمخوردهترین تیغ، فرود آمد و رفت
ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت
ای بشر! خانه نهادی و نگفتی خام است
کفر کردی و نگفتی که چه در فرجام است
آی دوزخسفران! گاهِ دریغ آمده است
سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است
غزل نشد وطنم، اشکِ بیامان: وطنم!
فرار میکنم از این وطن به آن وطنم
در نگاهت غزل، زیاد شده
فاعلاتن فعَل زیاد شده
به این درخت ببین ساعتی شکوفا باش
رها شو از سر و تن، چشم شو تماشا باش
هر روز می رسم لب این سالخورده رود
با کوزه ای که بشنوم از آب ها سرود
ای روح سرگردان سرگردان سرگردان
از بلخ تا قونیه، از بهسود تا تهران