سرچشمه میگیرند از چشمت تغزلها
آشفتهی یک تار گیسوی تو کاکلها
زنگ دل را آمدی صیقل شدی
زرد بودم، یک بغل جنگل شدی
هر کسی را مادری هست و زبان مادری
پارسیمان مادر است و طرزِ گفتِ ما “دری”
دست ها را بر دهانم بسته خواهد کرد مرگ
غیرتم را بعد از امشب خسته خواهد کرد مرگ
کلام گرم چشمانت
حدیث سبز رستن بد
گذشت عمر و چه گویم در انتظار گذشت
در آمد آمد مریم چهل بهار گذشت
ای دوست بیا سر من و درگاهت
این کوه بلند آرزو کوتاهت
با تو من ناگفتهها بسیار دارم ای درخت
هر کجا باشی تو را من کار دارم ای درخت
حق پشتی و مرتضی علی مولایت
طغرایِ محمّدی لوا آرایت
از ابتدا که شده سازههای سنگر سنگ
بدل شدهست به یک گفتمان برتر سنگ
خداوندا تو که دانای رازی
برای هر غمی تو چاره سازی