ماه من یک دم زمین تا آسمان تغییر کرد
روی بگرفت از من و از عشق مان تغییر کرد
از تک تکِ پاهای دلیران خبری نیست
از آن نَفَسِ گرم خیابان خبری نیست
زنده در گور خفته ای جانم، سال ها می شود که غمگینی
از بلندای شهر خوشبختی، مثل فواره رو به پایینی
خدایا نام تو مانند یک گوهر دل انگیز است
که هر جا نقش بندد بر سر هر در دل انگیز است
مرا آتش بزن بر باد ده چون مشت خاکستر
به مرگم شاد کن این روحِ نا آرام و طغیان گر
سری شکست و شگفتا به سنگ خندیدیم
به جای فطر تجنگی، به جنگ خندیدیم
روی دوش نسیم پیغام از مستی خون و کاکل آوردند
رمضان است یا محرم که کربلا را به کابل آوردند؟
خیلی دیقم از برای رسم و فرهنگ وطن
خانهها و کوچههای کوچک و تنگ وطن
این روزها نه ئی و درک های تو گم است
سارا، سلام! در تو هوای «علیکم» است
گفتم هزار مرتبه با خود: بس است، بس!
اما نشد که روی بگردانم از هوس...
از زمین خون تازه می جوشد چهره آسمان پریشان است
می روم راه با تنی مجروح، راه؟ نه! خط تلخ پایان است
با تو در کنج کافهیی متروک، بی تو در ناکجای این خاکم
بی تو چون دشت های لمیزرع، با تو چون کُردهای تریاکم