پدرم روی چهرهی ماتش، چینِ ناچاری وُ تحمل بود
همدمِ چشمهای نمناکش، جانمازی پُر از توکُل بود
مولوی! محسور خود کردی جهان را
در کلامت غرق کردی آسمان را
مرا ببر به بلندای روستایی که
خبر فقط خبر عشق و عاشقی باشد
سطرهای بنفش نگاهم را خط خط می کنند
عبث!
مباد بشکند ای رودها غرور شما
که اين صحيفه شد آغاز با سطور شما
جهان مخروبه و شاه جهان بیل
تفنگِ بی صدای این زمان بیل
هر شب به تو فکر میکنم
هر روز به چمدان مسافر فرودگاه...
برای دیدن ماه آمدم امشب سر کویت
کشیدم خویش را چون سایه ات آهسته پهلویت
گاهت برق زد از چشمهایت ماه روشن شد
به یک موج نگاه تو جهان ناگاه روشن شد
وطندار دلیر من! بنازم چشم مستت را
وطن در انتظار بازوی کشورگشای توست
در جاده ای که رو به خیابان چشم توست
چشمی همیشه دست به دامان چشم توست
اگر چه دورم و دنیای دردم
بدونت با همه کس در نبردم