چه زود خاطره شد لحظههای شاد، رفیق
چه با شتاب شکستیم اعتماد، رفیق
نشانی از شکوه بامیان داشت
غمِ آوارگی، پروای نان داشت
اگر به خانۀ من میروی بهار بياور
سبد سبد گل نارنج از آن ديار بياور
با قناری دوباره میخوانم
نغمه های بلند آزادی...
ای آنکه غمگینی و سزاواری
مرگ چهرههای گوناگونی دارد
این سر، سر تقدیری کابوسی ماست
این سربریده غیرت ناموسی ماست
ای فرصت آیینهای درنگ
در شبهای خاموش تماشا...
گفتی گلوی باد خسته است
دستی که میگشود گلو را...
وطنم دوباره اینک تو و شانه های پامیر
بتکان ستاره ها را که سحر شود فراگیر
بدهکارم به مستی، روزهایی را که هوشیارم
از آن بدتر به عزرائیل، چندین جان بدهکارم
از من گرفت مملکتِ شادی مرا
آن سرزمینِ خوب و خدادادی مرا
باز میخواهم غزل باشی و غوغایت کنم
از جداییها بترسی و دلآسایت کنم