بابه نوروز آمد و لب وا نکرد
هی دوید و " آجه" را پیدا نکرد
سخت زیبا بود آن نوروز
صبحدم خورشید در آینه سیب انداخت...
مادرم از قبیله ی سبز نجابت بود
و با زبان مردم بهشت سخن میگفت
بهار آمده در كوچه، چتر گل بر سر
نوشته عید مبارک به روی حلقه در
با خودم حمل میکنم یک عمر، شکم گندۀ پُرآبم را
حجم سنگین قلب پُر اندوه، مغز خالی پُرشتابم را
عید، عید وقتی تو می آیی
یادم از کودکی ام می آید...!
اندوه چیست؟ برده مرا در خلال خود
نقشی بزرگ داشتهام در زوال خود
اینجا در خلوت من و شهرزادی پیر
زیر ماهی كه به وقت نمیآید...
مرا گرفته به بر طوفان، نشسته مرگ به پهلویم
منی که سخن زمین گیرم، شکسته عینک زانویم
همت ما را نگر، همهمه بهار را
شعر و ترانه را شنو، نغمه چشمه سار را
مردی که در بامداد مرد
بغض سال ها تنهایی تکه تکه در تنش تکید...
اگر دوباره بیایی، اگر دوباره بیایی
اگر دوباره نگاهی به هستیم بگشایی