در این غروبِ غمآلود... در این جنگل
که شاخهها همه زخمی و غنچهها پرپر...
بهار آویزان شده است از درختان شهر
سر در آورده از گلدانهای سبز عید...
نوروز دختریست در بلخ
در قامت یک گل سرخ
نوروز را، با هفت میوهاش، با هفتسینِ ساکتِ سکون
در ساقههای سرمازدهی سترون، بر سفرهی سالهای سرد...
شکوفهها ز عشرت بهار میدهد خبر
ز رقص رنگرنگ شاخسار میدهد خبر
هله غیچک* هله آواز که نوروز آمد
هله اَی شادی دَم ساز که نوروز آمد
در آینه عکس جمال تو خوش است
وزدیده خود خواب و خیال تو خوش است
بهار آمد بساط سبزه افکند
زمستان را لباس ژنده برکند
صبحانه و نهار و سپس عصر و یک زوال
این گونه روز گم شد و پوسید ماه و سال
شب است و مشعل شیدایی دعا روشن
شبیه ماه دو دست بلند ما روشن
نیست شوقی که زبان باز کنم از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
گفتند نمیگنجد و گنجید در این ملک
افسانه یک شهر و دو جمشید در این ملک