مسیر کودکی تا خانه ی شما
صد و سی و سه دانه ی تسبیح بود
یا کاشف الکرب
یا کاشف الکرب…
صدای تو بلند تر بود در ذکرهای شبانه
یا نفس های بابا بزرگ؟
صدای من
یا لالایی هایی
که برای متکاها می خواندیم
عروسکهایی بی دست و پا
که در رویاهایمان بزرگ شدند
حالا که هوا شصت و شش درجه
تغییر کرده است
حالا که ما در سرمای خاوریانه سوخته ایم
کدام ردیف از قفسه های داروخانه
آرامت می کند؟
حالا که در روپوش سفید
احترام زنده تری داری
تنهایی روزی چند بار
از دهان بیمارها سمتت می آید؟
و تو کودکت را آلپروزولام صدا می زنی
آلپروزولام
آلپروزولام…
دلشوره
مسیر داروخانه تا آشپزخانه را
چند برابر می کند؟
ما تنهاییم
تو در داروخانه
با داروهای شیمیایی حرف میزنی
“_شفا بخش ها
چرا عمویم جوانمرگ شد؟
شفا بخش ها چرا مادرم نمی بیند؟
منضربانقلب پدرم را شمرده ام
شفا بخش های بیهوده…”
من در اتاقم
هزار خورشید تابان دارم
و با گریه هایی زنانه
صدسال تنهایی را میبوسم
دیوارهایم را می بوسم
و مفاتیح الجنانی که
مهدی برایم خریده است…
ما شریفیم عزیزم
اما شفا نمیگیریم
شریفیم
چون مزار در نقشه ی جغرافیا
چون بلخ که نامش را
دهان به دهان به سماع نشسته اند
و کابل
که می توانست نام کافه ای باشد
تا در آنجا چای سبز بنوشیم…
این بار که دیدمت
برایم داروهای بهتری بیاور
تا من با خنده بگویم
خانم دکتر
چقدر خوب رنگت پریده…