گندم خیس خورده می جوشید
مثل هر سال در میان حیاط
در و دیوار خانه پر شده بود
باز از بوی گندم و صلوات
پای دیگ نشسته بر آتش
مادرم غرق شور و غوغا بود
خشک می کرد با پر چادر
صورتش را که خیس گرما بود
لبش انگار که به هم می خورد
مادرم دیگ را که هم می زد
بین آن واژه های نامفهوم
با خدا از چه چیز دم می زد؟
رفتم از او به خنده پرسیدم
حاجتت را مگر خدا داده است؟
دست خود را کشید روی سرم
گفت آری، به من تو را داده است
دیگ کم کم به غُل زدن افتاد
عطر و بویش محله را برداشت
مادرم را خدا بیامرزد
سمنویش چقدر مهمان داشت
روی سینی دقیق می چیدیم
کاسه ها را یکی یکی با هم
هیچوقت از قلم نمی انداخت
خانه مرد ارمنی را هم
بوی عطرش هنوز یادم هست
می شوم بچه بین خواب و خیال
باز بوی گذشته را دارد
سمنوی محرم امسال
عشق وقتی که آسمانی شد
می تواند چه ها رقم بزند!
دختر مرد ارمنی حتی
سمنو آمده است هم بزند