سرزنش شد چشمهایم، لهجهام، موی سرم
من که رویاهای خاموش هزاران دخترم
من که عمری گریه کردم؛ گریه پشت پردهها
من! منِ تنها که اشکم بوده تنها سنگرم
من که چشماندازم ابر و آسمان و کوه بود
من که خیری هم ندیدم هرگز از بال و پرم
کاش قدری بادِ نم رد میشد از روی حصار
پشت این دیوارهها آتش گرفته پیکرم
خستهام از بندیِ اما و هرگز..از خودم
از گلو و دست و گوش و حلقههای زیورم
از جهانی که مرا آیا به رسمیت شناخت؟
از امید بعد مرگم خستهام، از باورم
از: مرا گاهی ببینید ای افقهای بلند
من که میبینم شما را با همین چشم ترم!
من صدای دور دستِ یک گل پژمردهام
پشت این پرچین کوچک، من همین دور و برم
باز مثل کودکی قدری در آغوشم بگیر
من جوانی توام! آیندهی من! مادرم!