ماه می آید، نگاه آسمان مدهوش اوست
هیچ کس ترسی ندارد تا علم بر دوش اوست
مشک را کاوید، در آن جز عطش پیدا نبود
جز غم لب تشنگان در قلب سقا جا نبود
خوب اگر دقت کنی در چشم آب اشک آمده
دست باید شست از دستی که بی مشک آمده
تا قمر از روی اسب افتاد بر دامان خاک
ناگهان بانگی برآمد: یا اخا ادرک اخاک
می نهد بر سینه ی خون برادر سر، حسین
بی برادر مانده ای، مظلوم بی یاور، حسین…