صدای بانگ اذان از مناره می آید
سحر برای نماز دوباره می آید
فرشته ها همه اطراف ماه صف بستند
میان سجده ی آخر ستاره می آید
میان سجده ی آخر وقوع حادثه ی
نفس به دیدن آن در شماره می آید
قسم به صاحب کعبه به آسمان پیچید
به دست باد میان فرشتگان پیچید
همان صدا که همیشه به یاد می آید
به ذهن کوفه وابن زیاد می آید
شروع واقعه وقت رسیدن غم بود
گناه این همه بر دوش ابن ملجم بود
سحر نبود که تا لحظه ی اذان می شد
صدای ماذنه در خاموشی نهان می شد
سحر ز هاتف غیبی خروش می آید
صدای فزت ورب ال … به گوش می آید
فرشتگان زیادی به گریه افتادند
پس از دقیقه ی آقا به هوش می آید
طلوع صبح دریده است دامن شب را
سحر حکایت تلخی است داغ زینب را
اگر چه غصه و ماتم شبانه می آید
سحر امید و هزاران جوانه می آید
مصیبتی است به کوفه چه صبح سنگینی
علی و فرق پراز خون به خانه می آید