آخرین اشعار

صبح با تو در گمانم سبز‌ شد

صبح با تو در گمانم سبز‌ شد
در تمام جسم‌‌ و ‌جانم سبز‌ شد

صبح با تو ‌گُل‌ نمود و ‌جان گرفت
تا فراسوی جهانم سبز‌ شد

آسمان بُرّاق‌ شد، باران‌ گرفت
سوژهٔ رنگین کمانم سبز‌ شد

با تو رفتم در دل آفاق‌ها
با تو بال کهکشانم سبز شد

تا تو روییدی به خواب صبح‌ من
از طراوت‌ها روانم‌ سبز‌ شد

باز کردم چشم‌ خود، دیدم که زود
چای آمد، «جاودان»‌ام سبز‌ شد

بعد از آن رفتم به بام و برف بود
برف سنگین و‌ گرانم سبز‌ شد

راشپیلِ چوب در دستم رسید
چوب او در خاندانم سبز‌ شد

بوی سنت داد، دیدم چار‌ سو
چُندک سرما به جانم سبز‌ شد

فقر آمد تا نوازش‌ها کند
از نوازش جِرم جانم سبز‌ شد

فقر، رقصان بود روی بام‌ها
دست و‌ پا تا استخوانم سبز‌ شد

برف، چرخه‌گیر و باد تندِ آن
بر تنِ کاغذ‌پرانم سبز‌ شد

آن طرف‌ها در دل پردرد دشت
زیر خیمه ماهیانم سبز‌ شد

از فراز بام دیدم فرق‌ها
فرق ها تا لامکانم سبز‌ شد

نعش قانون و حقیقت، داد را
می کشیدم، بازوانم سبز‌ شد

فقر و‌ نادانی به هم ترکیب گشت
داعش‌آمد، طالبانم سبز‌ شد

ملت تبعیض‌مند مذهبی
ملت قوم‌ و‌ زبانم سبز‌ شد

مافیای قوچ ‌و‌ قومندان و سگ
بر مدار ارگ و‌ کانم سبز‌ شد

بغض چون آتش‌فشان ناصبور
از گلوی چامه‌دانم سبز‌ شد

درد‌ها پر‌‌رنگ شد در واژه‌ها
در دل خونین‌چکانم سبز‌ شد

درد باور، درد نافهمی ما
درد مردم در زبانم سبز‌ شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه