ای آشنا دوباره هوایم گرفته است
نالیده ام؛ چنانکه، صدایم گرفته است
دست از سرشکنجه من پس نمی کشد
یاسی که سالهاست فرایم گرفته است
روزی که بی نهایتم آواره یافتی
گفتی به زیر لب «که دعایم گرفته است»
من نیز معتقد شدم؛ این که ستم گری
من نیز معتقد… که بلایم گرفته است
پرسان مکن که از چه در این کوچه مانده ای
دستان قول تست که پایم گرفته است