سگْ مستی ات را پاچه میگیرد غمی دیگر
افتاده بر روی اتاقت ماتمی دیگر
آیینه میافتد به جان صورت زردت
آیینه میبیند خودش را آدمی دیگر
بر سینه ات آرام مشت محکمی دیگر…
این بیت مجروح است، شعرم را بخوان از سر!
نوشیده با شب گریه هایش استخوانت را
چایِ سیاه و سردِ غم های جوانت را
میچرخد و بر دامنِ سرخ تو می دوزد
لب های باریک خودش را، هی دهانت را
مغز سرت را، چشمهایت را، زبانت را
بر زخم های بیت های نیمه جان، از سر!
یک تخت، یک ساعت که روی نبض دیوار است
آبستن دردی که در آغوش تکرار است
هی می دود کنج هیاهوی زمان از خود
از زایمانِ لحظههای خویش بیمار است-
از دختری که سالها اینجاست؛ بیزار است!
مانند او در شهر بسیار است، بسیار است…
با شعرهایش می شود نامهربان از سر!
سگ مستی ات را با طنابی بسته ای محکم
تا پاچه های واژه هایت را نگیرد غم
این شعر را در روسری هایت بپیچ امشب
این شعر مجروح است، ختمش را بخوان کم کم
آخر فرو میریزد از سرسختی اش آدم
راهی برایش باز کن تا آسمان، از سر!