زنی که غرق سرود و سوال و سودا بود
در ازدحام نفسگیر جاده، تنها بود
سکوت شهرِ پس از جنگ را قدم میزد
دچار بغض عجیبِ هزار معنا بود
زنی ز قصهی موهوم آدم و حوّا
زنی که خوبترین اشتباه دنیا بود
پر از هوای رهایی، پر از پرنده شدن
شبیهی پنجرهیی رو به سمت دریا بود
دگر ز حسرت گمنامیاش نمیترسید
زنی که عشق به چشمش، نگفته پیدا بود
غزل به روی لبش بسته یخ، چه بحرانی!
تموز مردهی درگیر فصل سرما بود
ببین که دور ز یار و دیار خواهد مرد
زنی که هرم نفسهای یک مسیحا بود
زنی که دور شد از درد کهنهی دیروز
و نام تازهی او عشق بود، فردا بود