آخرین اشعار

دیگر به‌مرگ نمی‌توان شک کرد

دیگر به‌مرگ
نمی‌توان شک کرد
خون
حالا در کفش‌هایم طلوع کرده
به‌ زانویم ببین
این چاه از بندهایم می‌گذرد
ریسمانم را جمع کن!
عرضم را عبور می‌کنم
مرزهایم را لمس
باید تانک‌ها در چشمانم پارک شوند
صورتم ترک بدارد
تا خونم
پرتاب شود به سمت دشمن
در اعماق من
جرقه‌یی شنا می‌کند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه