آخرین اشعار

دیدمش صبح که از کوچۀ ما رد می شد

دیدمش صبح که از کوچۀ ما رد می شد
و پس از هر قدمی گیج و مردد می شد

مانده بود اینکه بماند، برود،‌ اما رفت
و مه صبح که بین من و او سد می شد

او به اندازۀ تنهایی من دور از من
او چنین رفت و چنان شد که نباید می شد

با همان چادر مشکی، چمدانی نه بزرگ
می گذشت از نظر و حال دلم بد می شد

گفته بود اینکه سه ماهی به سفر خواهد رفت
عدد از روی نود رد شده و صد می شد

من سه بار این نود صد شده را طی کردم
بعد از آن مرگ که بعلاوه ی سیصد می شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه