آخرین اشعار

این ایستگاه سوم و لبریز آدم است‌

این ایستگاه سوم و لبریز آدم است‌
ساعت دوباره شش شده اما کسی کم است‌

هل می‌دهند عالم و آدم‌، در این میان‌
یک پیرمرد گفت برو! صندلی کم است‌

این بار چندم است که او دیر می‌کند
یا صبح زود رفته و حالا «مقدم‌» است‌

حالا سوار یک اتوبوس قراضه‌ام‌
بازار چشم های تماشا فراهم است‌

یک صندلی کهنه مرا در خودش نشاند
یک صندلی که مثل خودم گنگ و مبهم است‌…

خواب و خیال آمد و در من عبور کرد
آقا بلند شو! ته دنیا «مقدم‌» است‌

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه