این ایستگاه سوم و لبریز آدم است
ساعت دوباره شش شده اما کسی کم است
هل میدهند عالم و آدم، در این میان
یک پیرمرد گفت برو! صندلی کم است
این بار چندم است که او دیر میکند
یا صبح زود رفته و حالا «مقدم» است
حالا سوار یک اتوبوس قراضهام
بازار چشم های تماشا فراهم است
یک صندلی کهنه مرا در خودش نشاند
یک صندلی که مثل خودم گنگ و مبهم است…
خواب و خیال آمد و در من عبور کرد
آقا بلند شو! ته دنیا «مقدم» است