در سوگ و سوز هر غزلم میکشی نفس
در کارهای مبتذلم میکشی نفس
در آسمانِ خاطر شبزندهداریام
در نقش زهره، در زحلم میکشی نفس
در یاد من چه مانده به جز یادهای تو؟
در هر چه هست محتملم میکشی نفس
شیرینییی، که هست به الفاظ من تویی
در پارسی چون عسلم میکشی نفس
اسباب هر خموشی و دیوانهگی من
هستی و نیز در جدلم میکشی نفس
یخبستهام به حوت زمستان هجر تو
تا گلکنی و در حملم میکشی نفس
در کوچههای خاطر من پرسه میزنی
در هر محال و هر محلم میکشی نفس
ارچند دور گشته ای از من، مگر هنوز
در باغ فکر، در بغلم میکشی نفس
دیگر کجاست آن منی که فکر میکنی؟
حتا ببین که در بدلم میکشی نفس
جاریستی به رگرگ من، در عروق من
در من درست، تا اجلم میکشی نفس