آخرین اشعار

خمینی‌نامه

شور از دم ذوالفقار، آموخته است
از دوده‌ی آفتاب، اندوخته است

بر بسته کمر از عطش عاشورا
از خون حسین، چهره افروخته است

مرد از پی خورشید، برآهیخته است
از بام عطش، طناب آویخته است

یک بارقه از خون حسین آمد مرد
اینسان که به آب و تاب پر ریخته است

این پیر، به سینه قلب حیدر دارد
بر ظهر عطش گداز، لنگر دارد

هر چند که در خلوت خود دریایی
از اشک، به پلک خود شناور دارد

ای پیر! بیا گره بزن پیشانی
بر این همه گمراهی و این نادانی

ابروی تو میزان حق و باطل ماست
در گستره هزار و یک حیرانی

می‌رفت به روی دوش یاران تا عرش
در بهت وداع آینه باران تا عرش

آن روز، غریو یا خمینی! شده بود
نی ناله خلق از جماران تا عرش

شناسنامه