چشمت همان ستاره ی نامرئی، از روی شانه های شب افتاده
یا سینه ات روایت یک صحراست، تنها منم که می گذرد ساده
من ساده نیستم غزلم ساده است، چون سادگی نشانه ی شاعرهاست
چون شاعران به سادگی کامل، گفتند از شراب و می و باده
تو آن ستاره ی که سحر پیداست همراه با اشاره به یک مفهوم
عاشق نوشته است به معشوقش این شعر را به گوشه ی سجاده
تسبیح با نشانه ی یک رویا، از بس که ذکر عشق به لب دارد
یک صبح در تجلی فروردین این شعر را به دست سحر داده
وقتی بهار از نفس پاییز این شعر را به زمزمه می گیرد
چون شعر یک حکایت شیرین است، از لکنت زبان دو دلداده