آخرین اشعار

حُسنِ حَسَنَش

کرده زندانی حُسنِ حَسَنَش زندان را…
او که زندانیِ خود کرده دو زندانبان را

این که بسته است به پایش غل و زنجیر که نیست
این دخیلی ست که بسته است به جانش جان را…

کُنیه ی عسکری اش خوب عیان شد وقتی
پشت صد سیطره دیدم حرم ایشان را…

سامرایش دری از باغ بهشت است انگار
بس که جا داده سر سفره ی خود مهمان را

باد با پرچم او عقدِ اُخوَت بسته
می کشد سوی خودش عاشق سرگردان را…

مهدی اش کو که بیاید بکشد تیغ به دست
بر اراجیف و اباطیل خط بُطلان را…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه