کرده زندانی حُسنِ حَسَنَش زندان را…
او که زندانیِ خود کرده دو زندانبان را
این که بسته است به پایش غل و زنجیر که نیست
این دخیلی ست که بسته است به جانش جان را…
کُنیه ی عسکری اش خوب عیان شد وقتی
پشت صد سیطره دیدم حرم ایشان را…
سامرایش دری از باغ بهشت است انگار
بس که جا داده سر سفره ی خود مهمان را
باد با پرچم او عقدِ اُخوَت بسته
می کشد سوی خودش عاشق سرگردان را…
مهدی اش کو که بیاید بکشد تیغ به دست
بر اراجیف و اباطیل خط بُطلان را…