تا چشم دل بروی تو دلبر نظر نکرد
دل ترک جان نگفته و جان ترک سر نکرد
پروانهسان به شعلهیِ عشقِ تو تا نسوخت
عاشق ز حال خویش صبا را خبر نکرد
یا پیکِ صبح بر منِ مسکین نظر نداشت
یا بر جوارِ کویِ تو جانا گذر نکرد
خاکت بسر دلا که ز هجرِ رخِ نگار
بر سنگِ خاره شعلهی آهت اثر نکرد
عمری تو لافِ عشق و محبّت زدی و یار
غیر از حدیثِ صحبتِ اغیار سر نکرد
ای مرغِ پر شکسته از این دامِ ابتلا
کس بیوقوف، جانِ سلامت بِدَر نکرد
در راهِ عشق توشهی صبر و تحمّلی
آنکس که برنداشت به جرئت سفر نکرد
دوشینه پیر میکده میگفت: نوش باد
آن را که باده خوردو ز مستی حذر نکرد
کو عاشقی که تن برضایِ قضا نداد
آنگاه بردباریِ حکم قَدَر نکرد
با درد و غم بساز “فدایی” که روزگار
جز زهرِ کین به کاسهی اهلِ هنر نکرد