آخرین اشعار

بیابان از صدای لشکر شب زار می‌‌لرزید

بیابان از صدای لشکر شب زار می‌‌لرزید
زمان از اتفاق تلخ و ناهنجار می‌‌لرزید

صدای ضربه‌ی شلاق بود و خشم طالب‌ها
زن؛ اما در سکوت مبهم‌اش تکرار می‌لرزید

دلش می‌خواست گرگ مرگ را از پا بیاندازد
به میدانی که آن‌جا پرچم پیکار می‌لرزید

عروسک‌های سنگی از ته‌ِ دل خنده می‌کردند
دل آیینه از پیوند با دیوار می‌لرزید

زن این قصه در آتش‌فشان مرگ رقصان بود
و جسم خشمگین آدم خون‌خوار می‌لرزید

من آن‌شب ماه را دیدم دلش گنگای آتش بود
کنار نعش زن ـ در دشت خون انگار می‌لرزید

صدای لشکر شب از تمام شهر برمی‌خاست
خدا حتی از این وضع فلاکت‌بار می‌لرزید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه