من شناخته ام که تنهایی م
در قاموس هیچ پیوندی
هیجانِ بی اشک خود را
به چهره پس نمی دهد؛
و تاریکیش را
با خزه های تلخ میپوشاند
به وقت گریه
خشونت برآمده ی دمل است بر گونه
به وقت گریه
گوشِ کشیده بر دردهای بی تسکین
یا شیارهای کمپیر همسایه در انتظارِ هیچکس؛
پس تنهاییِ مدور خود را
در جهان به دو پاره یِ
زن قبل از ضخامت
و زن بی رجولت مرد بودنش در یک پتوی چرک تاب پنهان کردم
گریه پس دادم به جای نام…
گریه پس دادم جای انگشت های خراشیده بر چهره…
زن بر آمده از خاک
زن گداخته در چهار عنصرِ بیهوده
زن -دروغ باورِ- قانع
بر دهان آغالیده از کلمات
منشناخته ام که چهره ام
دیده باز کرده بر دیو گریه
که زور بوسیدنش به آغوش میکشد مرا…