آخرین اشعار

انگشتانت ده کوه معلق‌اند

انگشتانت

ده کوه معلق‌اند

سرشار از پنیر

سرشار از سینه‌ات

خم می‌شوند

در پلنگ بازوانم

تیر

به آهوی گردنم

نه درختی بر شانه دارند

نه دره‌ای در پای‌شان

می‌پرند مثل پرنده

می نشینند در گرده‌ام

از کوچترین شان می‌گویم:

این کوه گرسنه، گرگ بود

درخت‌ها را خورد

آب‌ها را

رودهای خونین خوابیده‌اند

در زیر جلدش

این گرگ

آخر خودم‌ را خواهد خورد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه