هی قرص های بی اثر، هی درد پشت درد
بدتر شد و بدتر شد و… دکتر جوابش کرد
دیگر امید مادرش تنها به مشهد بود
تا پنجره فولاد او را با خودش آورد
شب بود و برفی بود، اما دخترک ناگاه
لبریز گرما شد دلش در آن هوای سرد
دروازه ای وا شد به رویش در شب تاریک
گم شد حرم در هاله ای از نورهای زرد
یک دسته آهو آن سوی در می خرامیدند
در پیش آهوها می آمد سوی او یک مرد
مردی عبا بر دوش… با او گفت با لبخند
آنجا هوا سرد است، اینجا پیش ما برگرد
از نغمه ی نقاره پر شد صحن… مادر گفت
خوب است حالا دخترم، دیگر ندارد درد…