آخرین اشعار

استخوان های عشق پوسیدند

استخوان های عشق پوسیدند، از گل تو بهار روییده
من تو را خلق می کنم از نو، با همین دست های شوریده

با هزاران هزار دلتنگی، شیشه های شکسته ی رنگی
چیزی از جنس عشق می سازم، که بر آن آفتاب پاشیده

کوزه ی خالی ام پر از آه است، کوزه! آری مزار ارواح است
ترک کوزه خوب می داند، کسی این زخم را خراشیده…

مرگ هم راستی عجب هنری است، آه، این آه، فوت کوزه گری است
کوزه ها خفته داخل پستو، کوزه‌گر زیر خاک خوابیده

هر دو هستیم، هم تو و هم من، هر دو از یک جنازه آبستن
زن و مردش نمی کند توفیر، چه کسی مرگ را نزاییده؟

با همین موی پر کلاغی باز، واژه ها رفته اند تا پرواز
منم و شعرهای دور و دراز، منم و این سر تراشیده

زندگی چیست؟ بی بدن بودن، زندگی کن به رسم من بودن
تا که نائل شوی به زن بودن، چه کسی بعد مرگ را دیده؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه