آیینه ای که حال مرا می زند بهم
خورشید و ماه و سال مرا می زند بهم
با تکه شعری لای صدا راه می روی
نبض سکوت قال مرا می زند بهم
پیراهن حضور تو را بخیه می زنم
با آمدن که شال مرا می زند بهم
تا وا کنم دهن ز تن زخمی هوا
پروانه ی خیال مرا می زند بهم
سعی می کنم مجاب شوم پرسش تو را
دیوانه هر سوال مرا می زند بهم