آتیش و دود و تیغ و تیر و خنجر
نگو بیابون، بگو روز محشر
پر شده روی بوته های خارش
از رد پای خونی یه دختر
دوده گرفته صورتش، سیاهه
توی دلش ترسه و درد و آهه
میون حیوونای بی مروت
یه دختر سه ساله بی پناهه
یه نانجیب دنبال اون دویده
خنجرشو از کمرش کشیده
چه برقی داره اون نگاه شومش
گمون کنم گوشواره هاشو دیده
حتی یه ابرم آسمون نداره
آتیش میباره، سایبون نداره
ساربون آهسته برو یه خرده
پاهای پینه بسته جون نداره
اینجا کجاست؟ که این همه همهمه است
چه کینه ای توی چشای همه است
همه بهم نشون میدن دخترو
میگن ببینین، نوه فاطمه است
از تو خرابه از سیاهچاله
داره میاد صدای اشک و ناله
یکی به دادش برسه جماعت
تا جون نداده دختر سه ساله
باباش صدای گریه شو شنیده
برای دیدنش با سر دویده
تموم شده صدای گریه حالا
تو بغل بابا جونش خوابیده